رکسانارکسانا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
رادمانرادمان، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

عروسک خشگل من

مامان رکسانا خانم و آقا رادمان

بدون عنوان

1391/6/4 17:55
نویسنده : مسافر
163 بازدید
اشتراک گذاری

هفته هفتم

دلتنگی هامو واسه تو می نویسم.خوشی هامو با تو قسمت میکنم. چون تو سنگ صبوردل خسته ی منی.

تو عین خدا به من نزدیکی.نزدیک تر از خودم به خودمی.تو گریه هامو میشنوی،هق هق گریه م مبادا آزردت کنه عزیز دل مامان.

خیلی طول کشید تا تو اومدی تو دل من.امسال سالگرد ازدواج من و آرش به یاد ماندنی بود.

شایدم فقط به یاد من موند نه اون.

روز دومی بود که پری م عقب افتاده بود به اصرار بچه های کلوپ نی نی سایت ظهر که از سرکار داشتیم میرفتیم خونه به ارش گفتم که واسم بی بی چک بخره.یکم غر زد و گفت مگه چند وقت پیش واست نگرفته بودم.و من گفتم که تمام شده .با بی میلی دم داروخانه نگه داشت و یه کیت گرفت.خونه که رسیدیم اون رفت طبقه ی پایین که به پدرش که کسالت داشت سر بزنه .منم بعد از تعویض لباس رفتم که کیت رو امتحان کنم.

طبق معمول گذاشتم  و نگاهم رو ازش دزدیدم چون دلم نمی خواست عین همیشه یه دونه خط سرخ رنگ ببینم.اما بعد که سرم رو برگردوندم در کمال نا باوری 2 تا خط دیدم یکی بیرنگ و یکی پررنگ.خوشحالی م به حدی بود که به گریه افتادم و خدا را شکر کردم.وقتی ارش اومد و دید دارم گریه میکنم نگران پرسید چی شده و من کیت رو نشونش دادم.بیچاره اونم باور نمیکرد که تو بالاخره اومدی.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)